X
تبلیغات
من و پری های عشق
لینک دوستان

مرا که گفتی خطا نکن کردم

منی که به دنبال تو می گردم

 

نکند که خشم کنی بر من

منی که باز هم خطر کردم

 

آخر  راه را نمی دیدم

به امید تو این  سفر کردم

 

 هزار بار خورده ام به زمین

  ولی باز طاقت آوردم

 

حال مثل  کودکی تنها

در جاده های عشق می گردم

 

مرا بگیر از هجوم طوفانها

تا که  نگویند دلسردم

 

همه آرزوی من این است

باز کنار تو  برگردم

 

کجا مانده اند  آرزوهایم

خاک بر سر تهی گردم

 

یک وجب دورتر شدم از تو

همه ی چیزها گم کردم

 

 مرا نگهدار کنار خودت

آخر آن همه دعا کردم

 

نخستین قدم برای تو بود

گر هر قدم آرزو کردم

 

خواستم راه درست را بروم

نگو پس خطا  چرا کردم

 

کاش می شد به لبخندت

بار دیگر آشنا گردم

 

قبول کن که عاشقت بودم

باز می روم که برگردم

 

 آه  ای خدای گمشده ها

من پشیمانم و پر از دردم

[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 11:38 ] [ ]
درخت دانا

 

حرفهايم را به تو خواهم زد اي درخت

اي درخت سرسبز

اي درخت باشكوه

به من گوش خواهي سپرد؟

مثل يك مرد؟هان؟

متحيرم اي تنومند

سرگردان و متحير

سرم دارد مي تركد

اجزايم دارد از هم مي پاشد

باورم كن

من در مقابل تو ايستاده ام

مثل يك مرد

با صلابت و وقار

زن ها همه مرده اند

و مردها همه بيهوش گشته اند

اينك من تنها مرد زمينم

پرنده اي كه بر شاخه هايت تخم مي كرد

اين را خبر آورد

او ديگر هيچ تخمي نخواهد گذاشت

و جوجه هايش هيچ وقت ازدواج نخواهند كرد

دوست من

درخت

اين جا آخر دنياست

دلت را به هيچ چيز خوش نكن

نه به آن ابري كه با آن حمام مي كني

و نه به آفتابي كه با آن خودت را خشك مي كني

چرا كه هيچ بادي نخواهد وزيد

تا برگهايت را ملول و خسته سازد

دوست من

درخت

غصه نخور

من نيز مثل تو هستم

انگار به آخر دنيا رسيده ايم

كلاغهائي كه دور سرت مي چرخند

شومند

شوم مثل اين لحظه ي من

همين لحظه اي كه من متحير و سرگردانم

عمري به من گفتند

كه درخت نمي تواند حرف بزند

دوست من

درخت

من صدايت را از لابه لاي اين همه آدمي كه حرف مي زنند

شنيدم

چه چيز تو را ميخكوب كرده است

اي خوش صدا

فكرش را بكن

من هم روزي خاموش خواهم شد

من كه روزي خوش صداترين دختر روي زمين بودم

دوست من

درخت

تو را چه نسبتي با اين خاك است

كه يك قدم آنطرف تر از جائيكه در آن ريشه كرده اي نمي روي؟

همه ي جهان را گشته ام

و هيچ كجا ريشه اي ننداخته ام

چرا كه هيچ جا هيچ كس را آشنا نيافته ام

مرا هيچ نسبتي با اين خاك نيست

ريشه ي من گم شده است

جائي آن بالاها

دوست من

درخت

تو نمي داني چه چيز مرا از ريشه ام جدا كرده؟

و كدام تبري تن مرا به خاك انداخته

و يا لااقل نمي داني

حالا بايد چه كنم

چه كنم تا مثل تو سرگردان و متحير نباشم؟

ثابت و با اقتدار يك جا بايستم؟

به من بگو

چه كنم

دوست من

درخت

آخر ِ دنيا نزديك است

تو بگو چه خواهد شد

                                   

[ شنبه دهم اردیبهشت 1390 ] [ 16:33 ] [ ]
  چرخ فلک  

                                                                                                   

دنیا و هر چه در آنست حقیر بود

نزد چشم من آسمان نیز حقیر بود

روزی که تو رفتی نشستم به انتظار

حتی تمام لحظه های انتظار حقیر بود

خواستم بنویسم نامه ای برای تو

خط های کاغذم برای حمل ِ احساس من حقیر بود

خواستم بگویم درد خود با کسی

تمام گوش ها برای شنیدن باورم حقیر بود

خواستم سکوت کنم تا مشکل حل شود

حتی سکوت نزد افکار من حقیر بود

به جائی رسید که چرخ فلک یاریم نکرد

آخر قدرتی نداشت و به راستی حقیر بود

دریای بی کران خشکید و خاک شد

برای خاک کردن من غصه نیز حقیر بود

برای زندگی دیگر بهانه ای نبود

مرا چه نسبتی با این همه ارواح ِ حقیر بود؟

خواستم بمیرم و تن به این حقارت ندم

باز می گفتنداو کشت خودش راچقدر حقیر بود!

گفتم باشم و زندگی کنم بدون تو

که راست می گفتند مردن برای تو، ارزشی نداشت و حقیر بود

اما بعد آن زندگی نیز می آمد

مرگ بی زندگی مثل من ِ بی تو حقیر بود

گفتم حکایتم بگویم تا تو بشنوی

آنکه قادر به گفتن نبود من ِ حقیر بود

دوست ِ من زندگی کن برای عشق

تمامِ ِ دوران رفتن ها برای عشق حقیر بود

چرخ و فلک را نشانه بگیر و بر هم زن

تو که تقدیر در مقابل قدرتت حقیر بود

 

[ شنبه دهم اردیبهشت 1390 ] [ 16:29 ] [ ]

آتش ِ دل

 

هوسی ریخته بر جان من آموختنی

که به آتش زده از آن هوسش جان و تنی

آتشی هست در این پرده که تا وا نشود

تو نبینی به میانش چه تب و سوختنی!

من چنان در هوس ِبازی تو تاخته ام

فکر دیگر نکنم به بردن و باختنی

کاش این شعر کمی سوز درونم باشد

نه که چون قصه هوس بار و به هم بافتنی

[ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ] [ 11:19 ] [ ]

 

 

ساعت شماطه دار

 

آره ساعت خوبیه

این ساعت شماطه دار

ساعتی  که بچرخه و

 کم نیاره تو روزگار

 

من که تو این زمونه پاک

بسته شده بال و پرم

قصه هامو ول کردم و

فقط به فکر سفرم

 

چی کار دارم با آدما؟

راه من از همه جداست

اشک واسه ریختن ندارم

پرنده ای که مرد رهاست

 

پرنده می میره ولی

کوک می شه بازم تو بهار

مثِ ساعتی که شما

بهش می گین شماطه دار

 


- این سروده ام در جواب شعری از یک شاعر جوان است .شعری که او در جواب شعر" ساعت شماطه دار" از محمد مهدی مرادی سروده است.

[ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 ] [ 0:6 ] [ ]

از جرج جرداق نويسنده ي مسيحي

اي روزگار تو را چه مي شد اگر تمام نيروهاي خود را بسيج مي كردي و در هر عصر و زماني،بزرگمردي به نام علي را،بدان عقل و بدان قلب،بدان زبان و بدان شمشير،به انسانيت عطا مي كردي!

                                                               

                                                                    ******** 

 

من علي را اصلا نمي شناسم.نمي دانم كه بود و چرا مي گويند دنيا ديگر بزرگمردي چون او را به خود نخواهد ديد.اما دلم مي خواهد امشب اين شعر را تقديم او كنم .همين!

 

نه من به سراغ شعر مي روم

نه شعر از من ساده سراغي مي گيرد

هرگز تا بدين پايه بيدار نبوده ام...!

امشب مرا بشكن..

بشکن مرا بشکن

با تمام حرفهاي نگفته ات

با من بگو

آيا اين كلام تو نبود

 كه بر زبان اسكندر جاري شد؟!

(چنان زندگي كن  گويي تا ابد زنده خواهي بود

و چنان بينديش به مرگ

گويي كه فردا خواهي مرد!)

آه..

من چقدر دير رسيدم به زمان

چه كسي بود كه گفت

ديدني ها كم نيست

من و تو كم ديديم

گفتني ها كم نيست

من و تو كم گفتيم

هيچ كس اما..

هيچ کس با من از آن عهد نگفت

و من باز تنها بودم

هيچ كس با من از آن  يار گرانمايه  نگفت

و من اينجا تنها

باز هم اينجا تنها

باز از پنجره خواهم پرسيد

چه کسي باور کرد

که چه احساس غريبيست ميان

من و تو                            

 

[ شنبه بیست و چهارم مهر 1389 ] [ 22:37 ] [ ]

دلم می خواست سوارت کرده باشم

 

دلم را بر طوفان واژه هایت سوار می کنم  

تو را هم  مهربان تنها سوار می کنم 

قلبی که در سینه می زند از آن ِ توست  

هزاران قلب دیگرت را هم سوار می کنم  

   

واژه از آن ِ توست و من یکی مسافرم  

غریب جاده ام و آشنا سوار می کنم 

خود بیا دستم بگیر که خسته و تنها و بی کسم   

واژه مال توست  من چرا سوار می کنم؟  

 

کلام خوشت  را  قاب می کنم که سخت عاشقم  

احساسم است که پشت سر هم سوار می کنم  

دل بارکش که نیست دل خود مسافر است  

اگر نمانی بر دلم غصه را سوار می کنم  

   

هرگز نرو که برایمان نور دیده ای  

با تو نور سوار می کنم و شادی سوار می کنم 

همه آن روز مرا شاد دیدند و کس ندید  

سر راه ِ عشق من تو را  سوار می کنم   

 

تو گفتی که برای زیستن دو قلب لازم است  

من باز لازم دارم  و باز سوار می کنم  

یادت باشد که گزارش فردایت این باشد  

دختری  گفت:"  در تیره راه زندگی نامرد  زیرمی گیرم  و مرد  سوار می کنم ." 

                                                        *****

*گزيری ندارم که شعری بگويم

دل نازکت را به نحوی بجويم

بگويم که پشتم به خورشيد گرم است

زمانی که گل می کنی روبرويم

وحالا در اين قحطی آب واحساس

دلم را کجا -مثل دستم - بشويم؟

از اول تو بی پرده با من نگفتی

که بی پرده حالا من از خود بگويم!

من از تشنگی های خود با تو گفتم

واز مخزن بغض ها در گلويم

جواب تو تکرار تلخ عطش بود

و سنگی که لغزيد سوی سبويم

گل لحظه ها را-به مفهوم مطلق-

اجازه ندادی کنارت ببويم

اجازه ندادی که چشمت بيفتد

به چشم سکوت من و های و هويم

وحالا.............

تو با برق الماس چشمت clickكن:

بميرم؟ بمانم؟ بخندم؟ بمويم؟

 

* کامنت زیبای آقای کامران نجف زاده برای یک پست من  

[ جمعه نهم مهر 1389 ] [ 14:28 ] [ ]
 

نامه ای به محبوب

 

اولش را نمی دانم چطور شروع کنم

پس به نام خدا 

پناه می برم از شر شک به خدا

تو آیه ای هستی نازل شده به قلب  من

نشاطی داری

که به دلم می نشینی

نمی دانم چه طور بگویم

خسته و عصبی هم کمی هستم

اگر به شعر نگویم نمی شود؟

گاه می مانم که چطور بگویم

نگویم هم نمی شود

می خواهم شعر نگویم ولی همه  شعر می شود

بعد همه خواهند پنداشت که

این تنها یک شعر بوده است

به همین سادگی

هیچ کس نخواهد فهمید که من

 اگر بخواهم حرفم را بزنم

نصفش را فارسی خواهم زد

 نصفش را ترکی

نصفش را بی قافیه  ، ربعش را با قافیه

هیچ به خیالم نیست که نمی شود

من که شاعر نیستم ولی

حرف های خودم را که می توانم بزنم هر جور

چطور نخواهد شد

که می گوید؟

آخر این سهم من است از زندگی

آری معجزه هم خود بخود می شود

یکباره دیدی که شعر شد

به من چه که شعر می شود

من بی اراده ام

پس بگذار بگویم

حتی اگر نگویم

خودت که خواهی فهمید؟

و آخرش را خودت که خواهی ساخت؟

من گاه وظیفه ی گفتن حالیم نمی شود

می خواهم که دوست بدارند و بفهمند مرا

فقط دعا کن که شعر نشود

و شعر اشک نشود

و اشک بی خودی نیفتد

بیچاره آن اشک که به قدرت شعر می افتد

کو آن اشک پر قدرت

که وقتی می افتد نمی داند برای چه می افتد

و لی می داند که افتاده است

پوو...ه!

محبوب من

لعنت به من

که تمام حرفهایم شعر شده اند

و شاید یکبار به خاطر قافیه ها

اشک زیبای نامفهومی به زمین افتاده باشد

ولی امکان ندارد که

این حرف را به تمامی به تو نرسانم  بی شعر

تو که شعر را شعر نمی بینی؟

حواسم هم پرت نمی شود موقع گفتن

می دانم که می خواهم حرفی بزنم

و هی کش می دهم

چون تویی که تا آخرش را خواهی خواند

پس چرا همه چیز را همان آخر نگویم؟

درست مثل زندگی

که می خواهد چیزی بگوید و نمی گوید

می گوید ولی حرف اصلی را نه

پس این تقصیر نگفتن به گردن من که نیست

آخر من هم زنده ام

و در قرنطینه ی نگفتنم

اگر هم بگویم پابه پای زندگی ست

نه چیزی بیشتر ز ِ آن

ای آنکه با تمام وجود می پرستمت

و با تمامی قلب و جان

دوست دارمت

قسم می خورم که من

تمام تو را باور نمی کنم

پس نمی فهممت

و می خواهم این را بگویم ای تمام سینه ام

دوست دارم تمامی تو را

با تمام وجودی که می دهم

دوست می دارمت

ولی نمی فهمم  تمامی تورا

و لازم هم نیست که بیفتد این اتفاق

فقط باید دوست بدارم تمامی تو را

با تمامی چیزهایی که نمی دانم

چرا که می دانم

حتما دم مرگ به آن خواهم رسید

و خواهم فهمید" دوست می داشتم که بفهمم"برای چه بود

و تو  سعی کن

و این انتظار را از هیچ کس نداشته باش

که اگر بعد من

که نگفته ام

کسی بگوید  در زندگی که

باورت کرده است

و به تو ایمان آورده است

و تو را فهمیده است

بدان که دروغ گفته است

که افسانه ایست باورنکردنی

نفهمیده به آتش خواهدت کشید

باز اگر فهمیده بودت یک حرف  بود

دوستی او را باور نمی کنم

تو هم نکن

اگر نتواند ز تو بیزار شود

اگر گاه  نفهمد آنچه می گویی

اگر گاه  هوس کشتن تو را نکند

اگر حصار نسازد به دور خلوتش

و شک نکند گاه به بودنت

 پرنده ایست که بر سرت آشیانه کرده است

بیل کی بیر یالان  افسانه دیر باشین اوسته

آنیما و آنیموس را شنیده ای؟

حقیقت تو پنهان از همه است

همه از ظن خود یار تو می شوند

دو سه روز که گذشت می پرند

چرا که تصویر ذهنشان پریده است

و تو فقط تصویر ذهن بوده ای

چه خودخواهند آن پرنده ها

می روند که بر سر دیگر بسازند آشیان

مهم نیست گور بالشان

این منم درختی که ریشه انداخته در سرزمین تو

که تو نیستی دلبخواه من

و به قدر جان خودم نمی فهممت

سینه ام گرفت و حرفم ناتمام ماند

سرم درد می کند برای انتها

اصلا خیال کن این یک سوره بوده است  نه شعر

که یکباره تمام می شود

به سادگی!

جایی نگرد که پیدایش نمی کنی

چون که سوره نیست

تو فقط خیال کن

 

[ دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 ] [ 14:51 ] [ ]

 وقتی ستاره ای  گم بشود

تصویر آدم ها نیز گم می شود

آدمی  که از ستاره اش  آویزان نشده باشد

چنان مظلوم است 

که هر کسی

تصویری برای او می سازد

در حالی که فراموش می کنند

تصویر اصلی  آدمها

نزد خداست

و انسان ذاتا

موجودی  بی انصاف

و فراموشکار است.

[ یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 ] [ 7:56 ] [ ]

من هستم

هستم که باشم

هستم که حرف بزنم

هستم که دنیا را

جای دیگری بسازم

هستم که نفس بکشم

هستی من نشانه ای دارد

و آن

روحیست

که مرا

دوست می دارد

[ یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 ] [ 7:56 ] [ ]
این چه رازیست با آدم

که هر چقدر دیگران را

زیباتر ببیند

خود را زیباتر می بیند؟

با من بگویید

این چه رازیست

که جهان آئینه گشته است

و چنان نزدیک

که گویا به قلب تو فرو می رود

و اندیشه ها چنان زشت

که از تو فاصله می گیرد

تو همان کسی هستی

که جز لحظه ای  نیستی

و آن هنگام که توانستی

با روحی لطیف

تصویر خود را وارد قلبت سازی

به تمام اندیشه هایت

پایان خواهی داد

[ یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 ] [ 7:55 ] [ ]

 فلک و آینه

 

در درونم غوغاست

فکر فروردینم

قاصدی نامه از قافله آورد برایم که

" خدا دلگیر است"

یادم افتاد به تندی که عجب

هوای دل من نیز بسی دلگیر است

و نوایی موزون بین ما فاصله انداخته است

کسی می نوازد و کسی می خواند

آسمان می نالد

تب سردی دارم

فکر بیداری از این کابوسم

شاید فروردین که بیاید از راه

به دامن باد صبا آویزم

تا مرا بردارد

ببرد جایی دور

حلقه ی گل به سرم آویزد

شاید آنجا میان نفس آینه پیدا گردم

نفسی سخت عجیب و گذرا

مثل این باد صبا

نفسش سوخته را ساخته است

هر نفس دوری از او ساخته را سوخته است

و همین رمز پیچیده ی عادت با او

مردن و زنده شدن را به من آموخته است

می نشینم یکجا

و به پیشانی تقدیر و زمان می نگرم

راز بیچارگی ام را فلک آموخته است

جامه ای در خور آن را به تنم دوخته است

وه که بیچاره شدم!

بعد از آنکه مرا لطف و نوازش کردند

فلک و آینه سازش کردند

دیگر اینجا حرم امنی نیست

آینه قصه ی تقدیر من است

من که یک روز کمانی به بلندای افق داشته ام

روز را گم کردم

غربتی را که دلم داشته باور کردم

حال یک گمشده ام!

نه کسی فکر نجاتم دارد

نه خود آهنگ نجاتم دارم

فکر فروردینم

اگر آن هم نشود

چه کنم با صف دلها که ز من دلگیرند

با هوای دل خود هم چه کنم

چه کنم با فردا!

در درونم غوغاست

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 9:12 ] [ ]

 زمان انسانها  

                                                                 

باز هم امشب در شب تنیده شدم

با ستارگان و ماه آفریده شدم

باز هم امشب بدون تو گیرم

دارم اینبار راستی می میرم

سر به سر تن به تن گلو به گلو

دل به دل جان به جان گذرگه او

نه غمی که آهی کشم و وارهانمت

نه تنی که جان دهم و واگذارمت

نه سرابی که از سوی دگر بروم

نیست توانی که بی تو در بروم

آسمان پرده ی شبانه می انداخت

به جنونم تازیانه می انداخت

من بیدار در نیمه شب بودم

بی تو هر شب اسیر تب بودم

در تب و تاب دیدنت بودم

در آرزوی فهمیدنت بودم

زمان می گذشت و پیر می گشتم

از دیدنی ها سیر می گشتم

چقدر چشمهای من بیخود بود

چقدر عقل من سر خود بود

به هر چه که می دید اعتنا می کرد

هر چه را که نمی دید رها می کرد

چقدر چشمها خطاکارند

چقدر دیده ها گنه کارند

چرا دیده ، جهان نمی بیند؟

روح و جان و روان نمی بیند؟

چرا دیده نادیده پیر می گردد؟

جهان را ندیده سیر می گردد؟

در ازدهام و نوای انسانها

می گذرد زمان انسانها

گذشت زمان با تو بودن ها

 می گذرد حال بی  تو بودن ها

 رویشی ز جهان بر دلم پیداست

آنچه دیدنی نبود از آن پیداست

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 9:10 ] [ ]

                                                                                      

غم که می آید به دلم

 بار غمی سنگین است

 باری این غم ، غم غمناک دلی غمگین است

غم که می آید به دلم

 فصل خزان می شکفد

  از نزاع دل و غم ، خاک دلم رنگین است

غم که می آید به دلم

 سوره ی یاسین سنگ است

 باور آب به صحرای لبم سنگین است

غم که می آید به دلم

  مثل تبی بی رحم است

تب در من ومن در تب و پیشانی غم ننگین است

غم که می آید به دلم

 ساخته ها سوخته اند

 ساز ِ بی سینگی و آخر دنیا این است

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 9:9 ] [ ]
  آرزوی گمشده

                                                                                                 

 خواهشی دارم اگر از یاد رفته ام

از یاد به سرعت یک باد رفته ام

غبار غمت را به دنبال من نفرست

که من پر گشوده و آزاد رفته ام

از بغض خالی شده دیگر گلوی من

چونکه با کشیدن فریاد رفته ام

دلم گمشده و خبر ندارم از خودم

ورنه می سرودم که دلشاد رفته ام

دیگر از آرزو و عشقها خبر نگیر

ای دزد ِ دلهای شاد ، رفته ام

چون آرزوی گمشده از یاد رفته ام

چون آبروی میکده بر باد رفته ام

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 8:57 ] [ ]
آفریدگار عشق

 

یادت می آید آن روزها را هان؟

که من و تو آفریدگار خود بودیم

می دویدیم از پی شادی و صلح

در پی احیاء دین خود بودیم؟

راستی تو که رفتی نمی دانم

چرا حرف مرا کسی نمی فهمد

چرا واژ ه ها غریب و مانوسند؟

حرف دل را کسی نمی فهمد؟

آخر آن ها همان کسان هستند

این را صادقانه می گویم

دلم دیگر سرود نمی خواهد

ولی باز دارم از تو می گویم

مثل ته مانده های یک گنج عظیم

ته کشیده وجودم از کلمات

می دانم که تو نیز خوب می دانی

صدای من نیستند این نغمات

دارم اینبار راست می گویم

مگر تا به حال دروغ می گفتم؟

شاید تو باورت نشود اما

من همیشه راست می گفتم

بگذار بگذرند این روزها

من دیگر راز نمی گردم

تا تو نگنجی در باور ِ من

من دیگر باز نمی گردم

 

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 8:55 ] [ ]
 مسافر حیات

 

تویی که دلت زود شکسته می شود

با اخم تو قافیه ها بسته می شود

دلگیر از من و اندیشه ام نشو

از اندوه تو یک ایل خسته می شود

دل ِ تنها می افتد به حوض خون

آن زمان که رویا ها گسسته می شود

هر چقدر حرف را به روشنی بزنی

چون رازهای درون سربسته می شود

وقتی که رشته ی عدل و مهربانی گسست

انسان ِ زمان ، دسته دسته می شود

باید که عاشقانه پند بگیری از حیات

نه چون مسافری که زود دلشکسته می شود

انسان همان است که از جبر زمان خود

به سفر می رود و بازگشته می شود

دنیا اگر زشت و بد باشد عجیب نیست

انسان به زشت هم دلبسته می شود

تمام زندگی افسانه ای آدم ها

فدای آینده و گذشته می شود

یک لحظه به حال بیا و فکر کن

ذهنی که باز شد کی بسته می شود؟

 

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 8:54 ] [ ]
 

برگی در باد

 

برگی که از دامن کهکشان سر خورد

نشست بر تن باد

تنهاتر از همیشه می رفت

سراغ دوردست های انتظار

تن من می لرزید

از این سبک رفتن ها

به سرزمین های دوری که پیدا نیست کجاست

آنچنان دور

که دیگر راه برگشتی نخواهد بود

و باد هم از تو نشانی نخواهد آورد

و تو خواهی ماند

و دوردست هایی که در آن کسی منتظرت نبوده است

برگ اما می رفت

چونان که کسی از خود جدایش کرده باشد

نمی توانستم قبول کنم که او مرده

هیجانات رفتن در هیچ مرده ای پیدا نیست

و اما او می رفت با هیجانی که برای نرسیدن داشت

و من عذاب برگی را که می افتاد می دیدم

که چگونه هنگام افتادن عضلاتش پیچ می خورد

و اما تظاهر می کرد که در آغوش باد می رقصد

چاره ی دیگری نداشت برگ

این وجه بیرونی او بود که می رقصید

وجه درونی او گم بود

برگ ، برگ بود

لحظاتی بعد آن برگ نبود

و بعد از آن دیگر

هیچ برگی نبود

قلبم فشرده شد

برگی که در آغوش درخت بود دیگر نبود

باد هم کمکی به او نکرد

فقط خواست آهسته آهسته بمیرد

دردش را سنگین تر کرد

نگاهم به آسمان سر خورد

دنبال درخت خودم می گشتم

که برگ ِ تنهایی گونه ام را لمس کرد

سرم به پایین افتاد

باد در گوشم خواند

به چه می اندیشی آشنای قدیمی؟

دستم را گرفت

همراه باد چرخیدم

باد مرا هم می شناخت

من نیز برگی از درخت خودم بودم

 

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 8:50 ] [ ]
 یک قدم تا بن  بست

   

یک قدم تا بن بست

رنج ها پیوسته

روح بی تاب من

باز تنها گشته

تن بی زار از مرگ

درهیا هو مرده

کسی آواز امید

به دلم نسپرده

کوچه هایی خلوت

آسمانی پر ابر

و در این راه دراز

روح تنها پر درد

یک وجب در پرواز

بودم و افتادم

و کنون بی پر و بال

در ماه مردادم

جشن مرغابی ها

نفسی بیش نبود

و سر انجام گناه

قفسی بیش نبود

باز باید برخاست

روح را جاری ساخت

بهتر از آن است که باز

نغمه ی پوشالی ساخت

گرچه در بن بستم

گرچه تنها هستم

ولی انگار کسی

گرفته محکم دستم

نبض او می گوید

می توانی بپری

برو خود را بشناس

تو پر از بال و پری

گرچه در هاله ی روح

من پر از تردیدم

این به این معنی نیست

کز جهان ببریدم

 

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 8:48 ] [ ]

 

درازترین جاده تو شب

 

دلم گرفته همسفر

بیا که همصدا بشیم

رها کنیم قبیله رو

راهی جاده ها بشیم

دلم گرفته مهربون

اینجا همه غریبه ان

خبر ندارن که کین

فکر می کنن که خیلین

بیا از این خیلی خوبا

جدا بشیم بریم سفر

بریم به جنگ سرنوشت

سراغ سختی و خطر

حالم داره بد می شه از

سکوت و عادت و دعا

بیا که فریاد بزنیم

بگیم خدا خدا خدا

آخه منم می خوام که تو

شریک مقصدم بشی

وگرنه تنهات بذارم

تو هم تو جاده گم می شی

دلم گرفته عادت ِ

جدا شدن نیست تو سرم

نیائی تنهام بذاری

باد می شه همسفرم

باد و تو و بارون و دل

همه برای من می شن

اگه بیای با هم بریم

جاده ها رویایی می شن

دلم گرفته همزبون

هوای رفتنو دارم

اگه تو تنهام بذاری

جز تو دیگه کی رو دارم

من عاشقم اینو بدون

عاشق رفتن با توام

عاشق باتو گم شدن

یا که رسیدن با توام

عاشق دیدنت تو ماه

وقتی که خورشید گم می شه

عاشق پیدا کردنت

وقتی ستارت گم می شه

درازترین جاده تو شب

ساخته شده برای ما

از چی می ترسی مهربون

کاری نداره واسه ما

کاری نداره واسه من

کاری نداره واسه تو

اگه تو عاشقم باشی

منم می میرم واسه تو

عشق به این سادگیاست

جاده ولی پر خطره

عشقه که سایبون می شه

عشقه که رامون می بره

عشق به این سادگیاست

کافیه باورش کنی

کافیه عاشق بمونی

عشق رو عاشقت کنی

دنیا رو باور نکن و

بدون که خوابی نازنین

اگه که باورش کنی

می مونی رو همین زمین

می مونی جائیکه همه

می چرخن و می چرخونن

دو سه روزی تو رو می خوان

می گردن و می گردونن

جائیکه من می برمت

به وسعت آسمونه

منم خودم ندیدمش

آرزوم دیدن اونه

انگاری اونجا آخر ِ

مسیر رفتن همست

وقتی می رسی آخرش

اول شادی همست

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 8:41 ] [ ]
 تولد دیگر(مرگ مقدس)

                                                                                                         

مردن براي من از زندگي مقدس است

زندگي بي مرگ يك عادت بد است

شب بايد بميري و صبح از نو زاده شوي

بعد ِ هر بار مرگ بزرگتر شوي

بميري و خويشتن را ز خود رها كني

خود را از هر آنچه كه چسبيدست به تو جدا كني

مرگ و زندگي پيوسته به همند

يقين كن كه هر دو بي ديگري كمند

مرگ دستكشهاي نرمي به دست مي كند

آنچه حقيقت ندارد از تو ، جدا مي كند

مرگ زيباترين سرود فرشته هاست

آغاز نشاط است و نه پايان قصه هاست

بعد هر مرگي دوباره زنده مي شوي

بي مرگ بخواهي زندگي كني ، بازنده مي شوي

يقينا بعد مرگ تو زنده مي شوي

فرقش اين است كه زنده تر از زنده مي شوي

اين همه آدمي كه دورو برت هستند

يك مشت موجودات مرده پرستند

اسم واژه را بايد اينجا عوض كنيم

مرده را برداشته آن را قفس كنيم

مرگ و در قفس بودن با هم مخالفند

بي شك همه در اين سخن با من موافقند

پرنده در قفس است و هنوز مي خواند

او روز مرگ خويش را مي داند

مرگ او همان روز آزاديست

و زندگيش پريدن بر فراز آباديست

زندگي هميشه از پس مرگ مي آيد

پس اگر مرگ نباشد زندگي نمي آيد

اگر مرگ نباشد قفس هميشه خواهد بود

و اگر باشد نفس هميشه خواهد بود

نفس براي رها شدن از خود

براي رسيدن به آنچه بايد شد

در تمام لحظه هايي كه تو نمي داني

همه چيز در تو مي ميرند پنهاني

زندگي جريان طبيعي مردن هاست

پشت سر گذاشتن و شكفتنهاست

اگر مرگ نباشد زندگي هيچ است

و اگر زندگي نباشد مرگ بي معناست

زنده منم كه هزار و يكشب مي ميرم

پس از آن زندگي را از صبح مي گيرم

 

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 8:32 ] [ ]
 

 سرود عشق                                                              

 

امشب دلم تو را می خواهد

از منی که هيچ گاه بزرگ نخواهم شد

و در مقابل خواستن بی امان دل چه چيز يارای ايستادگی دارد؟

به اين نکته تا به حال انديشيده ای عشق من!؟

اگر قويترين نيروی هستی در آن ريشه کند؟

در مقابل فوران خواستن دل چه چيز يارای ايستادگی دارد

اگر روزی عشق فرمانده آن باشد!!

اگر عشق باشد و رويا نيز صدايش

از تو می پرسم شايد سخت نباشد جوابش!

نيروی شگفت انگيز تر از عشق در كل عالم سراغ داري؟

آه..اينك بينديش كه اين نيرو درست در مركز قلب تو باشد

آن وقت می شوی مركز هستی

و دايره حول محور تو می چرخد!

شايد هم همان خورشيدی شوی كه دايره دور آن می چرخد!

عاشق و خستگی ناپذير..

به اطرافت عاشقانه نور می پراكنی و نگران هيچ نيستي..

حتی نگران بريدن و خسته شدن!

و مانند يك بچه ماهی می شوی كه شوق شنا را تازه آموخته است!

و مانند يك گلوله ی نيرو كه تازه از منجنيق پرتاب شده است!

چيزی از جنس عشق می شوی و مانند يك آهن ربا جذب می كني...

و همه را به سوی خود می كشي..

چه برد وسيعی دارد عشق!

چه مخفيانه جذب می كند اين نيروی خاموش..

و ما همه در اين دايره شده ايم فراموش..

شده ايم فراموش و مانده ايم خاموش..

همه مسخ شده ايم!

سفر هم پيدايش نيست!

و همه ميان دو خواب مانده ايم!

و همه ميان يك دوراهی مبهم گم شده ايم..

هی می رويم و نمی رسيم حتی به ناكجا..

آخر عقل من ما می رويم به كجا؟كجا!!!!

انتهای اين راه ناپيداست

و هر آنچه پيداست خود در انتها ايستاده

و به ما چشمكی سريع می زند!

هرزگاهی پرتوهايش مرا می گيرد

تو را نيز شايد

و من مشتاق تر می شوم و حريص تر!

دستت را می گيرم و می رسانم به چشمانم

آن نور از دست تو هم عبور می كند..

همچو دستمال حرير!

و ما هر دو می دويم به خاطر رسيدن به چيزی كه نيست..

و چه احمقانه بهانه ای جور می كنيم برای همسفر بودن..

شايد هم زيركانه!

من می گويم مقصد ارزشش را ندارد آهسته برو تا نرسيم..

و تو طاقتت طاق شده و می گويی تندتر قدم بردار!

من آهسته می روم اما روح خسته ام شوق وصال دارد..

دستان هم را می گيريم..

چه حركت ناموزوني!

قدمهای آهسته ی من خسته ات كرده می دانم..

اما تو حتی برنمی گردی تا اشكهايم را ببيني..

خسته می شوم گريه می كنم..

قدم هايم را سريع می كنم و هر دو به آخر می رسيم!

نفسم می گيرد!

آسمان و زمين را زير پا می گذاريم!

هر دو می خنديم..

هر دو سفر را از زمين شروع كرديم..

تو خورشيد را قطع كردی

من اما عمق اقيانوس را!

و حال كه يكی شده ايم زمين و آسمان زير پای ما می چرخد!

لحظه ای بعد دلم می گيرد..

احساس پوچی سراسر و جودم را فرا می گيرد..

آه..همين!!!!!!!!!

به آخر رسيده ايم اما خستگی راه برايم دلنشين تر بود!

سينه ام بر طبل خودش می كوبد!

و در اين لحظه دلم از عمق يك خواب گذر می كند

و به راه می آيد

و به من می گويد

راه را كم نكنيم!

از يك خواب آشفته بر می خيزم اما..

خسته ام خسته!

خستگيم را تنها تنهاييم می فهمد!

و تنهاييم را تنها خودم!

و خودم را هيچ كس حتی خودم!

تنهايم تنها!

و تنهاييم را تنها آن قوی زيبا می فهمد

كه تنها در يك گوشه می ميرد!

و تنها اوج می گيرد!

تنها زيبايی كه مرگش برای كسی اهميت ندارد!

می خواستم تو را تنها از آن خود كنم!

اما تو دور بودی..

و چه كودكانه می كوشيدم

تا تنهاييم را بشكنم!

تمام آن خوابها

و روياهای سرتاسر شيرين را

به تو می سپارم!

و تو را در روياهايم به تمام آرزوهايت می رسانم

و خود آرزو به دل به عمق تنهاييم سقوط می كنم!

و بی شك تنهايی راهی پيوسته است و دراز

مخوف است و ترسناك

من اما..

(گوشت را بياور جلو!)

به خدا می ترسم..

نه از تنها شدن كه از تنهايی

كه از تنهايی عشق در مقابل تن پر غرور!

كه از تنهايی عشق در مقابل هوس های آتشين و آتش زا!

كه از تنهايی عشق در برابر زندگي!

زندگی عشق را گم كرده و عشق زندگی را..

و من شايد هر سه را!

عشق..خودم .. و زندگی را!

آه بيچاره من!

بيچاره عشق!

بيچاره زندگي!

بيچاره تن پر غرور!

بيچاره اشك های بی صاحب!

مغرور عاشق بيچاره دوباره به عمق تنهايی سقوط می كند!

چه غمگين

چه شوخ

چه بی معنی

ولی زندگی همين است..

اما..

عشق زنده ترين است!

در عشق هيچ فردايی وجود ندارد!

هنوز هم می كشد و زنده می كند!

و فقط اين نيرو مرا از اين دوزخ بيرون خواهد كشيد!

به سراغم بيا ای معشوق آسماني!

ای ندای جاوداني!

ای مطلوب جاويد زندگاني!

من به دوزخ درون گرفتار آمده ام..

به سراغم بيا و مرا با خود به بهشت خدا ببر!

 

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 8:30 ] [ ]
 

خسته نباشی گل من

گل افسونگر باغ دل من

ماهی کوچک حوض دل من

من هم خسته ام عين خود تو

تو خسته ز کاری و من از دوری تو

راستی:

کاش می شد که کسی می آمد

اين دل خسته ی ما را می برد

 کاش می شد که کسی راه اين خانه ی ما طی می کرد

تنهاييمان را می رفت

پيش از آنکه فراموش شود اينجاييم

 کاش چراغی پر نور روی تاريکی شب ما می افتاد

تا کسی میفهميد خاطر درياييمان خشکيده ست

و به آبی شيرين صورت خسته مان را می شست

کاش چون باور هر روزه ی روياهايم

يک بغل عاطفه ی گرم به مهمانی دل می آمد

و کسی چون باران

بر غبار دل بيکينه ی ما می باريد

کاش کسی می آمد تا بپرسيم از او

او هم اندازه ی ما خسته از اين بی کسی است؟

يا کبوتری می شد پيدا می رساند پيام دلمان

                                به دست ياران

تا بدانند که ما منتظريم

دست شوقی تکانی بدهد

دل خسته ی تنهامان را

 

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 8:28 ] [ ]
                                                                                                   

 مسئله ای برای جهان

 

گاهی انسان مسئله را گم می کند!

راستی مسئله چه بود؟

....

مسئله شاید ما هستیم

و یا تکان دادن یک سنگ بود

که ما نتوانستیم

چرا که به همین سادگی خود مسئله هستیم

که چگونه در آن شب سرد با هم پیمان بستیم

و بعد خواستیم یک سنگ کوچک را تکان دهیم که نتوانستیم!

چون که از سر تا پا برای خود مسئله هستیم

و مسئله های دیگر به دست ما حل نخواهند شد

تا زمانی که برای خود مسئله باشیم!

یک سنگ کجا سنگ دیگر را تکان خواهد داد؟

و یا یک علامت سوال جواب کدام علامت سوالی خواهد بود؟

اگر به سوی یافتن آن یکی نشانه نرفته باشد؟

حال وجودت را به سمت خود نشانه بگیر

و بگذار در نفس های برون آمده ات حل شوی

هیچ کس جز تو ، تو را حل نخواهد کرد

برای خود مسئله نباش!

خود را بیرون بکش

چونان که مجسمه ساز بیرون می کشد مجسمه را از سنگ

تو نیز مسئله را از درونت بیرون بکش

زواید را بیرون بینداز و به یادم بیاور که مسئله چه بود؟

چیزی را که بیرون کشیده ای از هیچ کس قایم نکن

خودت باش

شاید مسئله تو باشی

مسئله ای که جرات پاک کردنش را کسی ندارد

و نه جرات مچاله کردنش را

و اگر کسی جرات کرد بدان که مسئله نبوده ای

نه برای آنها ...نه برای زندگی...و نه حتی برای خود!

آری تو در این صورت هیچ گاه نبوده ای

چرا که مسئله یک چیز است

و آن " بودن " است

او که هست برای جهان مسئله ایست

مسئله ای که کسی جرات پاک کردنش را ندارد

و نه جرات مچاله کردنش را

حال بیندیش چه افتخاری است که برای جهان مسئله باشی

خودت را که مسئله ای از داخل آن همه اضافات بیرون بکش

و با افتخارخودت را نشان همه بده

و بگو که مسئله من هستم

چرا که من " هستم"

چرا که مسئله یک چیز است

و آن " بودن " است

و بودن جز مسئله ای برای جهان بودن نیست....

و نبودن جز مسئله ای برای خود بودن نیست...

حال به مسئله بیندیش

به خود...

به بودن یا نبودن

و بعد به یادم بیاور که مسئله چه بود؟

آری ...

چه خوب دانستی...

بودن یا نبودن ...

راستی هم که مسئله این هست!

 

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 8:24 ] [ ]

به نام خدا

 

مثل کسی که وجودش را به کسی می بخشد من نیز اشعارم را به تو می بخشم که هر یک از بخشی از وجود من کنده شده اند.

به تو که شاعری و خوب می دانی که شعر از کجای شاعر می جوشد.

من شاعر نیستم  ولی امیدوارم در شاعر بودن کمکم کنی.

برای اینکه کارت را راحت تر کنم همه را در این وبلاگ یکجا قرار دادم. هر چند زیاد نیستند . ولی بهای  هر یک را از من زیاد ستانده اند. و با هر یک رازهای فراوان دارم.

راستی بهارت مبارک رند عزیز.

 

 

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 8:22 ] [ ]
درباره وبلاگ

" تا كي بايد نشست و خواند و زندگي كرد؟بايد برخواست و خوانده ها را نوشت و زندگي را آفريد.زندگي تنها يك حقيقت ساده دارد و آن عشق است."


به نام نامی عشق

به وبلاگ من خوش آمدید!
اغلب دوستان مرا با نوشته هایم می شناسند. بعضی با ماجراجویی ها و بعضی با ترانه و اندوه عشق من آشنایند و بعضی با بعد فلسفی که بی شک بعد غالب وجود من است و بعضی با بعد عرفانی ..و البته بعضی نیز از بعد ورزشی مرا می شناسند.آری من همسفرانی داشته ام که منزل به منزل به عشق هم و در کنار یکدیگر راه پیموده ایم در حالی که خبر داریم و آگاهیم به اینکه پایان راه یک راز است.ما به مسیر فکر کرده ایم و به رفتن .رسیدن راز است.

این دومین وبلاگ من در بلاگفا و در مجموع چهارمین وبلاگ من است که قصد دارم اینبار متن های ادبی و شعرهایی که نوشته ام را در آن انتشار دهم. من شاعر نیستم اما بر این باورم که شاعر خوب کسی ست که چیزی یا کسی را از عمق وجود خویش دوست بدارد ،این مهم است که چگونه دوست دارد چون هر چقدر که عمیق تر دوست دارد شاعر خوبی هم هست و شاعر خوب انسان خوبی هم هست. دوست داشتن آدم را به اوج می برد و به جایگاه فرشته ها نزدیک می کند.تنها در جایگاه فرشته می توان یک شعر خوب گفت چرا که نفرت در دل هیچ پری و فرشته ای جای ندارد حتی در سرزمین یونان فرشته ای به اسم نفرت پیدا نمی توان کرد تنها با عشق و به نام عشق می توان سرود..آری تنها با عشق.. می توان از تمام شکاف ها پرید و به حقیقت عالم نزدیک شد.و شاید پری ها و در راس آنها اروس *ارمغان پنهان شعرهایند که از لابه لای خطوط مواج بال می گشایند و روح آدمی را به مهمانی پرواز شگفت خود می برند.

*اروس:الهه عشق ،هوس و باران


از شاعران ،دوستان و اساتید ارجمندی که گذارشان از این سو می افتد استدعا دارم مرا از نظرات و نصایح ارزشمند خود بی بهره نگردانند . باشد که با یاری خدا و الطاف شما شاعری خوب از این وادی به پا خیزد.


آرزو رنجبرپور/متولد 1364خورشیدی/تبریز


***********

استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است.


***********


وبلاگ های من:

www.dokhtaredaneshjo.persianblog.ir

www.arezuyegomshode.blogfa.com

**********


یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود

زار و زار گریه می‌کردن پریا
مث ابرای بهار گریه می‌کردن پریا.

گیسشون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن‌ترک
از شبق مشکی‌ترک.

روبه‌روشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشتشون سرد و سیا قلعهٔ افسانهٔ پیر
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می‌اومد
از عقب از توی برج نالهٔ شبگیر می‌اومد....

پریا! گشنه‌تونه؟
پریا! تشنه‌تونه؟
پریا! خسته ‌شدین؟
مرغ پربسته شدین؟

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می‌کردن پریا...

توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی‌گین برف می‌آد؟
نمی‌گین بارون می‌آد؟
نمی‌ترسین پریا؟
نمی‌آین به شهر ما؟
شهر ما صداش می‌آد، صدای زنجیراش می‌آد
امشب تو شهر چراغونه
خونهٔ دیوا داغونه
مردم ده مهمون‌مان
با دامب و دومب به شهر میان
دایره و تنبک می‌زنن
می‌رقصن و می‌رقصونن
غنچهٔ خندون می‌ریزن
نقل بیابون می‌ریزن
های می‌کشن
هوی می‌کشن: «--شهر جای ما شد!
«عید مردماس، دیو گله‌ داره
«دنیا مال ماس، دیو گله داره
«سفیدی پادشاس، دیو گله داره
«سیاهی روسیاس، دیو گله داره...

***********


افلاطون چقدر زیبا در کتاب ضیافت خصوصیات عشق رو در یک داستان فوق العاده زیبا بیان میکنه

هنگامی که ونوس الهه زیبایی متولد شد خدایان به مناسبت این مراسم جشنی به پا کردند در پایان جشن پنیا الهه نیاز و تهی دستی هم امد و بر در ایستاد به امید آنکه بهره ای از این جشن نصیب او شود
پوروس خدای چاره جویی که از باده اسمانی مست بود به باغ رفت و چون بسیار خسته و سنگین بود به خوابی گران فرو رفت پنیا حیله ای اندیشید تا ازپوروس خدای چاره جویی فرزندی پیدا کند و با این هدف در باغ در کنار پوروس خوابید و بدین گونه اروس یا عشق را بارور شد
بنابر این اروس یا عشق همیشه خدمت گذار ونوس الهه زیبائی است چون در روز تولد او به وجود امده و دوست دار زیبائی است
عشق یا اروس از مادر خود تهی دستی را به ارث برده و از پدرش جاره جوئی را او خشن است و رنگ پریده نه کفشی به پا دارد و نه مسکن و ماوایی برای خوابیدن بسترش زمین است و رو پوشش آسمان گاه در کوی و برزن و در رواق خانه ها شب را به روز می اورد و همانند مادرش بی نوا و تهی دست است
اما از طرف دیگر مانند پدرش شکارچی ماهری است که با نهایت شجاعت در جستجوی خوبی و زیبائی است هر لحظه برای تصاحب ان چاره ای نو می اندیشد و هر روز از دری تازه وارد می شود و لحظه ای از جستجو باز نمی ایستد و در عین حال جادوگری زبر دست و مکار است
نه به خدایان شباهت دارد و نه به موجودات فانی بلکه عینا به پدرش شباهت دارد که اگر روزی تیرش به هدف بخورد شادی و شعف بی پایانی پیدا می کند و شکفته میشود و گاهی هم افسرده میشود و باز دوباره به حالت طبیعیش باز میگردد و هرچه بدست اورده زود از دست میدهد بطوری که عشق نه همیشه تهی دست است و نه توانگر.

"گزیده ای از نوشته ی خلیل خوشرو در موفقیت راستین"

امکانات وب